تبليغاتX
دل کوچولو

دل کوچولو

 

پیام هایی  که هیچ وقت نوشته نشدند

پیام های نوشته شده ای که هیچ وقت فرستاده نشدند

پیام های فرستاده شده ای که بی جواب موندن

و پیام هایی که جوابشون یه زندگیرو زیرو رو کرد

 

 

 

 

پیام های خاطره انگیز من

 

 

 

 

تلخه ولی دقت کن عاشقونس       هرکی دیوونه تو شه دیوونس

 

 

دیشب تو را زخوبی نسبت به ماه کردم      تو خوبتر ز ماهی من اشتباه کردم

 

 

پرستوها میکوچند و از میان آنها همیشه آنکه آخر است عزیز کرده ای را به جا گذاشته است

 

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت       چشم به راه تو میمونم با دلی پراز صداقت

 

 

بهونه زندگیم تا آخرش باهام باش        سر میذارم رو شونت  فقط تو تکیه گام باش

 

 

وقتی بارون میاد دستاتو بگیر زیر بارون  به اندازه قطره هایی که میتونی بگیری دوستم داری و به اندازه اونایی که نمیتونی بگیری دوست دارم

 

 

اگه این اس ام اس رو خوندی یعنی دوسم داری اگه پاک کنی عاشقمی اگه جواب بدی دیوونمی اگه جواب ندی یعنی منو میخوای   حالا چی کار میکنی؟

 

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش   هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

 

میخوام شکایت بکنم از تو به چشمای خودم  که از روی دیوونگی بیخودی عاشقت شدم

 

You break my heart but I never forget you and I love you for always

 

 

میگن برای رسیدن به عشقت باید از دنیا بگذری تو که دنیای منی چه طوری ازت بگذرم؟

 

 

از یه نی نی میپرسن عشق یعنی چی؟

میگه:یعنی بذالی اونم از پفکت بخوله  اما فقط تو تا دونه هاااااااا

 

 

به دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی

 

 

هر رفتنی را رسیدن نیست اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست

 

 

ز تمام بودنی ها تو فقط از آن من باش   که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد

 

 

پرسیدم: مرا دوست داری یا زندگی را ؟ گفت:تورا  تو چه طور؟

گفتم: من زندگیم را دوست دارم

قهر کرد و رفت ولی ندانست که تمام زندگیم او بود ...

 

 

یه دختر تنها یه آسمون تردید         به هر کسی دل بست ازش خیانت دید

 

 

نیاز عاشقان معشوق را بر ناز میدارد        تو سرتا پا وفا بودی تو را من بی وفا کردم

 

 

 

برای رسیدن به عشقت از دنیا بگذر اما هیچ وقت عشق رو گدایی نکن

 

 

در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما    همه از من گریزانند تو هم بگذر ازین تنها

.

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28 10:0 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


روز ملی دخترو ولادت حضرت معصومه (س)  را به همه

دخترای گل ایرونی تبریک میگم

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28 9:56 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


بهترین دعا را آن کس میکند که بیشترین عشق را داراست

 

عشق به همه چیزها از کوچک و بزرگ

 

زیرا آن خدای نازنین که مارا دوست دارد

 

همان خداییست که همه را آفریده است و همه را دوست دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22 8:13 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


 

 

 

آری خدا زن را از پهلوی چپ مرد آفرید

نه از سر او تا فرمانروای او گردد

نه از پای او تا لگدکوب امیال او گردد

بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد

و از زیر بازوی او تا در حمایت او باشد

و از نزدیکترین نقطه به قلب او  تا معشوق او باشد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08 12:52 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


 

 

 

 

عشق ارزش خطر کردن را دارد.

لحظه ای با عشق سپری کردن

به زندگی ابدی می ارزد.

زندگی خالی از عشق

 ممکن است مهم باشد

اما گورستانی بیش نیست

گورستانی از سنگ قبرهای قیمتی.

 

 

در زندگی بدون عشق هیچ چیز نخواهد شکفت.

در زندگی بدون عشق

امنیت کامل برقرار است, آری

اما امنیتی که به هیچ درد نمیخورد.

مکن است همه رنگهای رنگین کمان را داشته باشی

 اما از دو رنگ اساسی محروم بمانی:

سپیدی و سیاهی

چرا عارفان سپیدی را ستوده و سیاهی را مذمت کرده اند؟

سپیدی یک رنگ نیست بلکه تمامی رنگهاست

اگر تمامی رنگهای رنگین کمان را ترکیب کنی

به رنگ سپید میرسی.

بنابراین سپیدی ترکیبی از تمتم رنگهای زندگیست.

از طرفی اگر همه رنگها را حذف کنی,

به رنگ سیاه میرسی

سیاهی نفی است

سیاهی«نه» است

سیاهی مرگ است.

سپیدی اثبات است.

سپیدی «آری» است

سپیدی خداست.

سپیدی عشق است.

زندگی ضیافتی است پر شکوه.

اگر زندگیت به ضیافتی بزرگ و جشنی با شکوه تبدیل نشود

از کارگاه هستی درس مقصود را نخوانده رفته ای.

عشق با شما چنین میکند

تا رازهای دل خود را بدانید

و بدین سان به پاره ای از قلب بزرگ زندگی بدل شوید

اما اگر از سر ترس فقط در پی کام و ناز عشق باشید

بهتر آنست که عریانیتان را بپوشانید

از دسترس خرمن کوب عشق دور شوید

و به آن جهان یکنواخت و بی فصل بروید

که در آن میخندید

اما نه با همه وجود

میگریید

اما نه با همه وجود

مردم عشق را میخواهند

اما خرمن کوب عشق را نمیخواهند

و از آتش آن گریزانند.

آنان گمان یکنند که عشق همه لذت است

عشق چیزی بیشتر از لذت است

عشق سعادت غایی است.

ترس را رها کن و سعادت پیشه کن.

کسی که میترسد حلاوت عشق را نمیچشد.

کسی که عشق را تجربه نکند

زندگی را تجربه نکرده است

کسی که عشق را تجربه نکند

همه گنج های دنیا برایش سودی نخواهد کرد

واو درمانده و خسته خواد مرد

بئون تجربه عشق

هیچ چیزی را ادراک نخواهی کرد

در ساحت عشق است که تمامیت همه چیز درک میشود

بدون عشق خنده هایت همه بی رنگ است

 بدون عشق گریه هایت هم از چشمه های دلت نمیجوشد

بدون عشق زندگیت بالقوه میماند و فعلیت نمی یابد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08 12:51 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

بازم دیر کردم

دوشنبه ۶ مهر تولد وبلاگم بود

چه نقشه ها کشیده بودم

چه تولدی میخواستم بگیرم

حیف که نشد

انشالله سال بعد جبران میکنم

 

 

تولد این وبلاگ از یه شکست شروع شد 

اوائل اسمش میکده بود چون با آی دیم که ساقیه همخونی داشت

و من میخواستم فقط از عشق و تنهایی بنویسم و این وبلاگ واقعا تبدیل بشه به یه میخونه

 اما بعد اون شکست سرآغاز موفقیت ها و دوستی های تازه شد رنگ سیاه قالش جاشو به

 سپیدی و امید داد

و یه فصل جدید شروع شد

گرچه مدتی طول کشید تا خودمو با شرایط جدیدم مچ کردم اما خدا کمکم کرد و همه چی درست شد

 

 

حالا دو سال از اون موقع میگذره

خیلی  چیزا عوض شده

همین طور من...

 

چند روزه که حالم خیلی خوبه چون اون عزیزی که یه سال و نیم منتظرش بودم اومده پیشم

دیگه تنها نیستم

یعنی تا اونو دارم تنها نیستم

خدایا کمکمون کن که همه چی خوب پیش بره

تنهامون نذار

و لحظه ای به حال خودمون رهامون نکن

خدایا کمکم کن تا زنده ام بتونم این وبلاگ رو سر پا نگه دارم و همچنان بنویسم

چون این وبلاگ دفتر خاطرات منه

تموم پستهاش نظراش همه چیش واسه من یه دنیا خاطره است

 

 

ویه تبریک ویژه به وبلاگم

وبلاگ جونم تولد مبارک

انشاالله ۱۰۰۰ سال زنده باشی

حتی اگه من نبودم تو باشی

تو بمونی تا من  بمونم

 

 

 

پ ن: از دوستای گلم که میان و نظر میدن و من نمیتونم بهشون سر بزنم ممنونم و

ازشون عذر میخوام حتما میام پیششون

دیر و زود داره سوخت و سوز نداره

 

 

 

خدا نگهدار همتون

شاد باشین و سلامت

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08 12:49 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد وشاعر شعری به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاش و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت:دیگر تمام شد .دیگر زندگی برای هردوی شما مشکل میشود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنودزمین برایش کوچک میشود و فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش تنگ.

فرشته دست شاعر را گرفت تا راه های آسمان را نشانش بدهدو شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را به او معرفی کند .

شب که هردو به خانه برگشتند روی بالهای فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند پر...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30 9:56 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


سلام

سلام

سلام

 

این سه تا سلام جای تموم سلامایی که این مدت باید میکردم و نشد

خوبین؟

عیدتون مبارک

نماز و روزتون قبول

ببخشین که نیومدم

آپ نکردم

به دوستای گام سر نزدم

گرفتاریه دیگه

البته از نوع خیرش

راستش تو این مدت که نبودم خیلی بهم خوش گذشت

چیزیو که دو سال منتظرش بودم به دست آوردم

خدارو شکر روزای خوبیو پشت سر گذاشتم

جاتون خالی

راستی ۶ مهر تولد وبلاگمه

وبلاگم ۲ سالش میشه

اگه وقت کنم میخوام یه تولد خوشمل براش بگیرم همه دوستامم دعوت کنم

اگه بیاین خیلی خوشحال میشم

حتما بیاینا

 

یه چیز دیگه :دیروز موقع نماز عید اینجا بارون اومد  خیلی رمانتیک بود دوست داشتم نماز

حالاحالاها تموم نشه ...

از دیروز تا حالا اینجا هوا ابری و بارونیه

هوای ابری رو دوست ندارم اما عاشق بارونم

گفتن فردا هم بارون میاد

خدا کنه همین جوری بارون بباره اما نم نم و پنجشنبه هم دیگه خبری از بارون نباشه

آخه یه عزیزی قراره بیاد اینجا

به اینجور هوایی عادت نداره میترسم مریض بشه

واسش دعا کنین

 

 

خوب دیگه من برم

زود  زود میام

دوستون دارم

خداحافظ

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30 9:53 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


کوفه امشب التهاب محشر است

کوفه امشب کربلایی دیگر است

جبرئیل آوای غم سر داده است

در فلک شوری دگر افتاده است

تیر غصه بر دل زارم نشست

تیغ دشمن فرق مولایم شکست

قلب مجنون سوی صحرا میرود

حیدر امشب سوی زهرا میرود

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/20 7:14 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد

ایمان به جز از حب علی آیه ندارد

گفتم بروم سایه لطفش بنشینم

گفتا که علی نور بود سایه ندارد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17 2:47 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


خدایا اومدم باهات حرف بزنم

اومدم اینجا که حرفامو ثبت کنم  که یادم بمونه چی شد چی گفتم

خدایا خودت میدونی الان چه حالی دارم

دیشب چه حالی داشتم

روزگارم چه جوری میگذره

خدایا خودت میدونی هیچ وقت اهل گله و شکایت نبودم

هیچ وقت ناشکری نکردم

هیچ وقت نگفتم خدا چرا اینجوری شد چرا من

همیشه راضی بودم

تو بدترین شرایط شکرگزارت بودم

حتی دوسال پیش حتی یه ماه پیش حتی دیشب

دیشب که بعد از گریه هام سجده شکر به جا آوردم

 

اون موقع ها که فقط گریه آتیش دلمو میخوابوند

از تو کمک خواستم

تو هم همیشه کمکم کردی

 

خدایا احساس میکنم زندگیم شده مثل رمانهایی که هیچ وقت نخوندمشون  چون پایانشونو دوست نداشتم

چون از پایانهای تکراریشون بدم میومد

خدایا این تنوع طلبی بیش از حدم داره کار دستم میده

نزدیکه همه چیزای قشنگ زندگیمو به خاطرش از دست بدم

خدایا نمیخوام این جوری بشه

خدایا کاش همه چی  مثل گذشته  بود

اون موقع ها که فقط من بودم و تو

هیچکی جز تو تو دلم نبود

خدایا خیلی سخته بخوای یکیو تو تنهایی خودت شریک کنی یکی رو بیاری که تنهاییتو پر کنه

اما...

اما اون بتونه و تو نذاری

خیلی سخته بهترین چیزیای زندگیتو به خاطر بی ثباتیت غرورت  و حتی منطقت از دست بدی

خدایا حال و روزم شده مثل همون موقعی که قصه ماه و خورشید رو تعریف کردم

غافل ازینکه چند وقت بعد میشه سرگذشت خودم

حال و روزم شده مثل اون شب 16 اردیبهشت  86 با این تفاوت که من اون شب گریه نکردم  فقط یه چیزی خواستم که بهم ندادی که البته اونم حتما خیری توش بود

خدایا دیشب حال اون موقع رو داشتم  اما شبم پر بود از گریه

مثل اون موقع ها که صبح ها متکامو قایم میکردم تا کسی نفهمه شبش چی بهم گذشته تا آثار گریه شب گذشتمو نبینن

مثل اون موقع ها که یخ میذاشتم رو چشمام که نفهمن چشمام از گریه پف کرده

خدایا چرا هیچ کی نفهمید سکوت سحرم از خواب نبود داشتم با تو حرف میزدم

چرا هیچکی نفهمید گرفتن چای داغ تو دستام به خاطر بی اشتهایی نبود واسه این بود که شاید اون چایی بتونه گرمم کنه اما حیف حیف که نه اون چایی نه هزار تا چایی دیگه نمیونه قلب یخ زده منو گرم کنه

خدایا چرا هیچ کی نفهمید آب نخوردن امروزم به خاطر این بود که دیگه آتیشی تو قلبم نیست آتیشی نیست که بخواد برام عطش بیاره

خدایا آتیش میخوام

آتیشی که دوباره قلبمو روشن و گرم کنه

خدایا میدونم خودم گفتم راضیم به رضای تو

گفتم هرچی خیرمه واسم پیش بیار اما....

اما تحملشو بهم بده

میدونم صبر من زبانزد همه است اما دیگه کاسه صبرم داره لبریز میشه

دیگه طاقتی برام نمونده

انرژی و توانی دیگه ندارم

خدایا کمکم کن

میدونم این دنیا هیچیش دوام نداره نه غم نه شادی نه حتی عشق اما خدایا....

خدایا اون مهشیدی که سنگ صبور همه است

اون مهشیدی که گوش شنوای همه است

اون مهشیدی که محرم اسرار همه است

جز تو هیچ کیو نداره که باهاش حرف بزنه

هیچکیو نداره که رو زخماش مرهم بذاره

به قول عموی مامانم پر کسم و بی کس

اما نه خدایا دارم خیلیارو دارم اما نمیخوام کسی بدونه تو دلم چی میگذره

عادت کردم همه چیو بریزم تو خودم و دم نزنم

اما خدایا

خدایا چرا هیچکی فکر نمیکنه مهشید خودشم دل داره

نیاز به سنگ صبور و گوش شنوا داره

همیشه داشته

اون موقعی که رویاهاشو ازش گرفتن

اون موقع که رویاهاشو دزدیدن

اون موقع که نسبتش عوض شد

اون موقع که خواست اما نشد

اون موقع که نفرین کرد و زود پسش گرفت

اون موقع که فهمید بلاهایی که سرش اومده به خاطر اینه که یه مادر نفرینش کرده و دعاهای مادر خودش هیچ تاثیری نخواهد داشت

اون موقع که خواست مثلا انتقام بگیره

اون موقع که پشیمون شد

اون موقع که دلش لرزید

اون موقع که خواست و خواست که بشه

اون موقع که پس زد

دیشب

امروز

خدایا چرا هیچکی نفهمید تو تموم اون وقتا مهشید میخواد با یکی حرف بزنه

خدایا فقط تو بودی که تنهام نذاشتی

ازت میخوام بازم تنهام نذاری

میدونم بدم

میدونم بنده خوبی برات نبودم

میدونم رسم بندگیو به جا نیاوردم

اما خدایا کمکم کن

تنهام نذار

خدایا بغلم کن

بذار تو بغل تو آروم بگیرم

بخوابم

بخوابم و بیدار شم ببینم همه چی خوبه از اشک و گریه و التماس خبری نیست

شایداگه  اون موقع هایی که واسه دیشب دعا میکردم میدونستم چه بلایی سرم میاد

دعا میکردم زبونم لال شه و ازین دعاها نکنم

خدایا حالا که اینجوری شده صبرشو بهم بده توان تحملشو بهم بده هم به من هم به....

خدایا کمکم کن که تصمیم درستو بگیرم

خودت میدونی که سحر نظرم عوض شد

پشیمون شدم

خواستم که برگردم

نمیدونم درسته یا نه

پس کمکم کن

کمکم کن که تصمیم درستو بگیرم

تصمیمی که دیگه پشیمون نشم

خدایا کمکم کن

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/13 12:53 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


من زنی هستم در میان زنان مرده کوچه

در میان مردهایی که قهقهه شان حلبی آبادها را ساخته است

من هستم زهره انگشتانم در میان گره قالی جا ماند و فرزندم در وجودم خشکید

من هستم رویا امروز تابوت شوهرم را بر دوش میکشم و فردا سنگینی نگاه مردان را

من هستم افسانه در گوشه اتاقی که بوی نم میدهد و بوی سیگار زندانبان

من ظلمت بامدادم مرا دریاب

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09 1:52 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


من اسیر غم چشمان کبوتر بودم

بام چشمان تو پروازم بود

و نمیدانستم گاهی

بام هم دام شود

دل که دیوانه پرواز بود

یادگاری شد و در بام افتاد

ماندگاری شد و در دام افتاد

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/07 9:43 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این کلبه ویرانه ندارد

دل را به کف هرکه دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که میسوزدوپروانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننه ام پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01 12:28 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


کاش در این رمضان لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که هم سفره تو لحظه افطار شوم

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01 12:2 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


بعضی آدمها جلد زرکوب دارند, بعضی ضخیم و بعضی نازک.

بعضی آدمها با کاغذ کاهی چاپ میشوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند.

بعضی آدمها قیمت روی جلد دارند, بعضی آدمها با چند درصد تخفیف به فروش میرسندو بعضی آدمها پس از فروش پس گرفته نمیشوند.

بعضی آدمها خط خوردگی دارند(خط خطی هستند),بعضی آدمها غلط چاپی دارند, از روی بعضی آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی ها جریمه!

بعضی آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعض آدمها را باید نخوانده دور انداخت.

 

 

 

 

«از کتاب بی بال پریدن»

 

 

 

 

فکر کنین جزء کدوم  دسته هستین ؟اونایی هم که منو میشناسن بگن من جزء کدوم دسته ام؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01 11:59 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


امام صادق(ع)میفرمایند:

هر کس بعد از هر نماز واجبی سوره حمد  آیه 18 و 26 آل عمران  و آیة الکرسی و دو آیه بعد از  آنرا بخواندخداوند میفرماید:به عزت و جلالم سوگند که در هر مرتبه هفتاد بار بر او نظر میکنم و در هر نظر هفتاد حاجت او را بر آورده میکنم

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/31 10:19 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


سفر نامه

 

 

 

کرمانشاه 5:30 صبح  حرکت                                  مقصد:سرعین اردبیل

 

مدتهاست که یه خواب اروم نداشتم این هوای مطبوع چشمامو گرم میکنه و آروم آروم میبنده

حدودا 2 ساعت میخوابم تو جاده های سبز و پر پیچ سنندج چشمامو باز میکنم البته از شدت سرما

وگرنه حالا حالاها میخوابیدم

سنندج رو که رد کردیم واسه خوردن صبحونه یه جایی تو جاده وایسادیم 

از صبحونه های اشرافی خونه خبری نبود اما همین صبحونه ساده به اندازه تموم اونا بهم مزه داد

عبور از شهرهای کرد نشین و دیدن مردم خونگرم اونا باعث میشد دیرتر بوی غربت رو حس کنم

راستش من تو هر شهری جز شهر خودم احساس غربت میکنم

احساس خفقان

البته چند تا شهر ازین قائده مستثنی هستند مثل بندر عباس که وقتی اونجایی احساس میکنی تو شهر خودتی

و شیراز

این حس خفقان تو تهران بیشتر میشه

با اینکه کودکیمو کم و بیش  اونجا گذروندم اما هیچ وقت هیچ صمیمیتی با اون شهر و مردمش نداشتم

نه این خدایی نکرده اونا بد باشن نه

من نمیتونم با فضای اونجا کنار بیام

وقتی اونجام بیشتر از همیشه احساس تنهایی و دلتنگی میکنم

همیشه جلوی پدر و مادرم به خاطر زندگی تو تهران وایسادم تا الان که موفق بودم راضیشون کنم

ازین به بعد هم خدا خودش کمک میکنه

من اینجا  کرمانشاه دیار سنگ و آب سرزمین شیرین و فرهاد رو به همه جای دنیا ترجیح میدم

 

 

 

 

راه خیلی طولانی و خسته کننده شده

هرچی میریم نمیرسیم

توقف های تو راه هم دیگه از خستگیمون کم نمیکنه

 

 

 

 

ساعت 9:30 شب  بالاخره رسیدیم

اگه نیم ساعت دیرتر رسیده بودیم اتاقمونو میدادن یکی دیگه

اون وقت مجبور بودیم تو اون سرما بیرون بخوابیم چون هیچ هتل خوبی که اتاق خالی داشته باشه پیدا نمیشد

 

جدایی از تخت خواب خودم و سرمای شدید اونجا نعمت خواب راحت رو ازم  گرفت

شب سرد و سختی رو پشت سر گذاشتم

 

 

صبح رو با یه دور کوچولو تو سرعین شروع کردیم

معمولا هرکی میره اونجا واسه آبگرمش میره اما من حوصلشو نداشتم

و میترسیدم اول سفری سرما بخورم آخه یکی دو ساله که خیلی ضعیف شدم و با کوچکترین چیزی

مریض میشم

ترجیح دادم وقتمو با گرفتن سوغات واسه دوستام  بگذرونم

ناهارو همونجا خوردیم بعد هم رفتیم سمت اردبیل

غروب دوباره برگشتیم سرعین

یه استراحت و عصرونه مختصر بعد هم دوباره خرید سوغات

یکی از عمده ترین کارای من تو مسافرت هام حتی سفرهای کوتاه و نزدیک خرید سوغاته

بیشتر وقتم به خرید واسه دوستام میگذره که البته....

 

 

 

 

یه شب سرد دیگه هم گذشت البته نسبت به شب گذشته خیلی بهتر بود چون بالاخره خودمو راضی کردم از پتوهای هتل استفاده کنم و این باعث شد کمتر احساس سرما کنم

تصمیم براین شد که صبح به سمت آستارا حرکت کنیم

 

 

گردنه حیران خیلی قشنگ و با صفا بود و قشنگتر از اون روستایی به اسم گیلده که توجهم رو به خودش جلب کرد

خیلی دوست داشتم وارد اون روستا بشم با دیدنش یه حس خاص بهم دست داد

یه آرامش همراه با دلتنگی

متاسفانه چون وقت نبود نشد برم اونجا

گرچه خودمم دوست داشتم اولین باری که به اونجا میرم تک و تنها باشم

برم و چند روزی با خودم خلوت کنم

 

 

راستی این مدت کلی آش دوغ خوشمزه خوردم که هنوز مزه اش  زیر دندونمه

 

 

 

 

مثل همیشه کلی خرید کردم

گرمای آستارا باعث شد سرمای اردبیل رو فراموش کنم

تا چند قدمی دریا رفتم  اما یه حسی مانع نزدیکتر رفتنم میشد

یه ساله که دیگه علاقه ای به دریا و رود و سدو این چیزا ندارم

و دلیلش غرق شدن دو عزیز تو همین آبهاست ...

 

 

بعد از خوردن غذا حرکت کردیم به سمت تبریز

وسط راه چند جایی وایسادیم و همین باعث شد دیرتر از حد معمول برسیم

وقتی هم رسیدیم از بس از این و اون پرسیدم پارک ائل گلی کجاست واونا میگفتن مستقیم و هرچی میرفتیم به این مستقیم نمیرسیدیم خسته شدم 

شب تبریز موندیم وتو همون پارک چادر زدیم

با اینکه خیلی سرد بود وشلوغ اما خوابیدن تو چادر واسم لذت بخشتر از خوابیدن رو تختی بود که نمیدونستم قبل از من چه جور آدمی روش خوابیده

نمیدونم شایدم من خیلی پاستوریزه ام ....

 

 

 

صبح زود حرکت کردیم به سمت کندوان

روستایی با خونه هایی تو دل کوه خونه های سنگی وکوچولو

خیلی خوشگل بودن

کاشکی میتونستم چندروزی تو اون خونه ها زندگی کنم...

صبحونه رو اونجا خوردیم

 عسل و سرشیر محلی

 با اینکه رابطه خوبی با لبنیات ندارم به خصوص از نوع محلیش (به خاطر بوشون)اما این صبحونه خیلی خوشمزه بود

دوتا دوست کوچولو هم اونجا پیدا کردم   فاطمه و زهرا

آخه من دنبال یه جا واسه شارژ گوشیم میگشتم از مامان اونا پرسیدم اما چون خانمه ترکی حرف میزد و من نمیفهمیدم چی میگه این کوچولوها واسم ترجمه میکردن بعد فهمیدم باید یه ساعتی رو تو یه جای نه چندان خوشایند سپری کنم تا گوشی جونم شارژ بشه که البته بعدا آرزو کردم که گوشیم حالاحالاها شارژ نشه تا بتونم زمان بیشتری پیش اون کوچولوها باشم و لبخند پر از مهرشونو ببینم

اون دوتا کوچولوی دوست داشتنی یه جوری نگام میکردن که انگار عاشقم شده بودن البته عاشق سرو وضعم

بر عکس همیشه که اینجور مواقعی به خودم و داشته هام و اینکه با بقیه فرق دارم افتخار میکنم این دفعه از خودم متنفر شدم

میدونستم فاطمه با هر نگاهش به من تو دلش آرزو میکنه که کاش یه روز مثل من بشه از گوشی من داشته باشه و لباسایی مثل لباسای من بپوشه و زهرا خواهر کوچکترش وقتی با نگاه به  موهای من موهاشو شونه میکرد دلش میخواست یه روزی موهاش همرنگ موهای من بشه و وقتی صدای کفشمو میشنید چه ذوقی میکرد

مطمئنا همون وقتیکه این کوچولوها داشتن به این چیزا فکر میکردن یه دختر کوچولو دیگه یه جای دیگه ازین کشور پهناورداره با صدای مامانش که واسش شیر کاکائو آورده از تشک رویالش بلند میشه و برنامه کلاسهای اونروزش رو مرور میکنه...

 

دوست دارم چند سال دیگه دوباره به اون روستا برم و اون دوتا کوچولوی خوشگل مهربونو ببینم که واسه خودشون کسی شدن و داشته های من یا هر کس دیگه ای واسشون اندازه پشیزی ارزش نداره

 

 

 

 

بعد از خوردن اون صبحونه خوشمزه و یه مقدار خرید به سمت ارومیه حرکت کردیم

خوشبختانه اونجا دیگه هوا گرم بود

  آرامش دریاچه ارومیه منو یاد خلیج فارس مینداخت و نسیم خنکی که پوستمو نوازش میداد باعث شد چند دقیقه ای همه چیو فراموش کنم

ظهر بود که به ارومیه رسیدیم با کلی پرس و جو یه جا واسه موندن پیدا کردیم جای خوبی نبود اما خوب از هیچی بهتر بود

بعد از خوردن نهار و یه استراحت مختصر تو شهر یه دوری زدیم و مثل همیشه کلی خرید کردم

راستش خرید یکی از ارکان اصلی زندگی منه کلا پول خرج کردن رو دوست دارم به هیچ وجه اهل پس انداز نیستم و به گفته دیگران خیلی ولخرجم شاید به خاطر اینه که از بچگی هرچی خواستم سریع واسم مهیا شده

هیچ وقت آرزوی هیچی رو دلم نمونده و به هر چی خواستم رسیدم البته به جز ...

گرچه مطمئنم نرسیدن به بعضی چیزا هم حکمتی داشته و خدا بهتر از اونو برام در نظر گرفته

 

شب رو ارومیه موندیم

شب نیمه شعبان بودو همه جا جشن و سرور

توی یه پارک که کمپینگ مسافرا بود مراسم اجرا میکردن اولین باری بود که مراسم این مناطق رو میدیدم برام خیلی جالب بود

 

 

 

صبح رفتیم به سمت مهاباد

  بین راه مهاباد و بوکان به  غار آبی سهولان رفتیم  غار قشنگی بود فقط هواش خیلی بد بود به خصوص اینکه جلیقه نجات هایی که مجبور بودیم بپوشیم حالمو به هم میزد

اگه 5 دقیقه بیشتر اون تو میموندیم مطمئنا خفه میشدم

 

 

(بعد از برگشت دختر عموم بهم گفت:خودت نبودی ازمهاباد خرید نکردی...)

 

 

 

 

نزدیک ظهر بود که به بوکان رسیدیم با اینکه جمعه بود و اکثر مغازه ها تعطیل اما تونستم یه خرید مختصر بکنم

بعد از خوردن غذا رفتیم به سمت سقز

با این شهر زیاد غریبه نبودم چون دختر عموم دو سالی اونجا درس میخوند

 

از وقتی این سفر شروع شد نقشه کشیده بودم از سقز چند تا پارچه لباس کردی بگیرم

تنوع رنگی لباسای کردی تو روحیه خیلی تاثیر میذاره

گرچه من جز تو عروسی اونم فقط یک بار لباس کردی نپوشیدم اما این لباسارو خیلی دوست دارم

به هر حال نقشه هام نقش بر آب شد چون سقز جمعه ها به قول دختر عموم میشه شهر ارواح

همه جا تعطیله

پس به ناچار رفتیم به بانه

تو راه با دوغ آش دوغ بلال  و یه غذای محلی به اسم کلانه  از مسافرا پذیرایی میکردن

من همه اینارو دوست دارم اما این دفعه هیچ کدومشون به دهنم مزه نداد

وقتی رسیدیم بانه بعد از پارک ماشین کار اصلیمون یعنی خرید شروع شد

البته از پارچه خبری نبود اما یه سری خورده ریز خریدم

خیلیا واسه خرید جهیزیه اومده بودن شور و شوق اونا آدمو ترغیب به ازدواج میکرد

شب رو بانه موندیم

از همون شب بود که سرماخوردگی من شروع شد

چه شب بدی رو پشت سر گذاشتم

با ابن وجود از رو نرفتم و صبح بازم راهی بازار شدم

حدود ساعت یازده بود که بالاخره خریدام تمم شد و رفتیم سقز

نمیدونین چه حال بدی داشتم همش میترسیدم  «آنفولانزای نوع A»گرفته باشم, لحظه شماری میکردم که برسیم کرمانشاه و برم پیش دکترم

نهارو سقز خوردیم

حال بد من مانع از گشتن  توی شهر یا خرید شد

به همین خاطر بعد از نهار سریعا راه سنندج رو پیش گرفتیم

بعد از سنندج یه جا واسه خوردن عصرونه وایسادیم و بعد به کامیاران رفتیم

بعد از کامیاران هم یه جا وایسادیم و میوه و گوجه محلی خریدیم

 

 

اولین میدون کرمانشاه رو که دیدم حالم خوب شد انگار از دوری شهرم مریض شده بودم

7:30 بود که رسیدیم خونه

بعد از دوش گرفتن و تماس با چند جا و خوردن یه شام مختصر خوابیدم

البته از ترس اینکه بدتر بشم جرات نکردم پنجره اتاقمو باز کنم و طبق عادت همیشگیم قبل از خواب ستاره هارو بشمارم آخه اینجا شبها یه کوچولو سرده

 

 

صبح بعد از خوردن صبحونه اولین کاری کردم که کردم رفتم دکتر

راسته میگن :از ماست که بر ماست

آقای دکتر فرمودن: مهشید خانم اشکال نداره آمپول بنویسم؟

منم در کمال اعتماد به نفس گفتم:نه دکتر بنویسن بچه بودم میترسیدم چند ساله که از بس زدم عادت کردم دبگه نمیترسم

جناب دکتر هم نامردی نکردن واسم چهار4 تا سفتراکس  و 2تا دگزا نوشتن به اضافه کلی قرص و شربت بد مزه  که البته بعدا 3تا آمپول تقویتی هم به این نسخه اضافه شد

 

 

 

در کل سفر خوبی بود گرچه حواس من به همه چی بود جز به سفر ....

امیدوام هر کی سفر کرده داره از انتظار در بیاد و همه مسافرا به سلامت به خونه هاشون برگردن

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/31 10:14 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


چرا بعضی هاا این قدر بی جنبه اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 واسه دختر عموم زنگ زدم به یه آگهی استخدام حسابدار

به آقاهه میگم شرایط استخدامتون چیه؟میگه:شما شماره همراهتونو بدین من خودم بعدا باهاتون تماس میگیرم

میگم:حالا شما شرایط رو بفرمایین

بچه پررو میگه:حالاشما شمارتو بده من زنگ میزنم با هم صحبت میکنیم به توافق میرسیم

گفتم :حالا که من تماس گرفتم  لطف کنین شرایطو بفرمایین

میگه:خوب نده 

گوشیو قطع میکنه

 

اسم این آدمو چی میشه گذاشت؟

به نظر من که حیفه به این جونور بگی آدم

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30 2:0 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


حسرت نبرم به خواب آن مرداب

که آرام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30 12:3 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


خدایا

ای خدای مهربون

ازت ممنونم

به خاطر همه چی

از همه مهمتر واسه اینکه یه سال دیگه بهم مهلت دادی

یه فرصت دیگه بهم دادی

واسه اینکه زنده و سالمم و میتونم ماه رمضون امسال هم روزه بگیرم

میتونم بازم شبهای قدر تا صبح بیدار بمونم و دعا کنم

باهات درد دل کنم و اشک بریزم

خدایا این ماه رمضون رو آخرین ماه رمضون عمرم قرار نده

اون اعتکاف هم آخریش نباشه

خودت که میدونی چه قدر دوست دارم دوباره برم

 

خدایا واسه همه چی ازت ممنونم

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30 11:53 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


سلام

امروز تولد پدر گل و مهربونمه

 

تولدت مبارک عزیز دلم

 

انشالله هزار ساله بشی جیگرم

 

خدا جونم تا زنده ام این پدر و مادر گل رو از من نگیر

خدایا نیار اون روزی که من باشم و اونا نباشن

خدایا بعد اونا یه لحظه هم منو زنده نذار

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30 11:39 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


آدما از آدما زود سیر میشن

 آدما از عشق هم دلگیر میشن

 

 آدما رو عشقشون پا میذارن

 آدما آدمو تنها میذارن

 

منو دیگه نمیخوای خوب میدونم

 تو کتاب دلت اینو میخونم

 

 یادته اون عشق رسوا یادته

اون همه دیوونگیها یادته

 

تو میگفتی که گناه مقدسه

اول و آخر هر عشق هوسه

 

آدما آخ آدمای روزگار

چی میمونه از شماها یادگار

 

دیگه از بگو مگو خسته شدم

من ازون قلب دورو خسته شدم

 

نمیخوای بمونی توی این خونه

چشم تو دنبال چشمای اونه

 

همه حرفای تو یک بهونس

اون جهنمی که میگن این خونس

 

همه حرفای تو یک بهونس

اون جهنمی که میگن این خونس

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 10:59 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


کلید خوشبختی

 

 

 

 

 

اولی:چند سالته؟

دومی:خیلی پیرم 200 سالمه

اولی:چی کار کردی که اینقدر عمر کردی؟

دومی:وقتی گریه ام اومد واقعا گریه کردم وقتی هم خنده ام گرفت واقعا خندیدم.

اولی:یعنی از نقاب استفاده نکردی؟

دومی:به هیچ وجه حیف بود احساسمو سرکوب کنم.

اولی:ولی من دقیق و لوکس گریه میکنم و خنده هام بسیار شیک و به جاست بیشتر وقتا هم از نقاب بی تفاوتی استفاده میکنم خیلی کاربرد داره

دومی:چرا نمیتونی واقعی باشی؟تو که مترسک نیستی  آدمی

اولی:میترسم

دومی:ترس نداره کافیه بدونی که خوشحالی و خوشبختی واقعی رو نمیتونی با نقاب احساس کنی...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 10:38 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


از کتاب درسهایی از فناپذیری انسان

 

 

 

 

 

 

 

کنار تخت زن جوانی ایستاده بودم که در عمل جراحی قبلی دهانش کج شده بود.در این عمل یکی از عصبهای صورتش را که به عضلات دهانش وصل میشد بریده بودند و او مجبور بود تا آخر عمر با این دهان زندگی کند

برای برداشتن توموری از گونه او عصب کوچکی را قطع کردم.شوهر جوان او هم کنار تخت ایستاده بودو هردو منتظر دیدن نتیجه عمل بودند.از خودم پرسیدم اینها دیگر چه آدم هایی هستند؟ منظورم این مردواین دهان کج است.زن و شوهری که یکدیگر را نوازش میکردند.

آن زن از من پرسید :دهانم همیشه اینطوری میماند؟من هم جواب دادم:بله چون عصب صورت شما قطع شده.او سری تکان دادو سکوت کرد ولی شوهرش لبخندی زد و گفت:اتفاقا با نمک شده ...

در اینجا بود که به بزرگی او پی بردم و سرم را پایین انداختم

این مرد تسلیم مشیت الهی شده بود و بدون اینکه به من توجهی داشته باشد همسرش را بوسید...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 11:54 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


امروز وقتی بعد از سحر خواستم نماز بخونم چادرمو که برداشتم دیدم یه چیز کوچولو سیاه توشه

ندونستم چیه گرفتمش تو دستم دیدم یه سوسک مرده است

وای نمیدونین چه حالی داشتم

احساس میکردم سوسکا دارن رو تنم رژه میرن

اما بعد آروم شدم یه آرامش همراه با غم

منی که حالا نمیتونم یه سوسک مرده کوچولورو تحمل کنم فردا که مردم و هزار تا جونور جورواجور

سلولای بدنمو تجزیه کردن چی کار میکنم؟

منی که کلی آب خوردم که نکنه تو روز تشنه ام بشه و نتونم تا افطار دوام بیارم وقتی تو آتیش جهنم افتادم چی کار میکنم؟

وقتی جای آب خونابه و مواد مذاب بهم دادن چی کار میکنم؟

اون موقع کی به دادم میرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 11:51 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


یه اتفاق واقعی نمونه اتفاقی که واسه  دوستم در وبلاگ باد صبا  افتاده

 

 

 

www.saba-rayaneh2000.blogfa.com      

 

 

 

 

پسر کوچولو با حسرت به نون روغنی های دست مردم نگاه میکرد پدرش ازش پرسید :میخوای برات بگیرم؟

پسر کوچولو گفت:اگه گرونه  نه نمیخوام

مادرش قیمت کرد وبه پسر گفت: دونه ای  500 تومنه میخوای؟

پسر کوچولو با بغض گفت :نه گرونه نمیخوام  اصلا دوست ندارم

 

 

 

حالا حساب کنین ما روزی چندتا ازاین 500 تومن هارو هدر میدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 11:40 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


یه تبریک ویژه به هم استانی عزیزم

پسر غیرتمند جوانرودی

آقای رستگار رحمانی تنها

به خاطر کسب رتبه برتر در کنکور علوم تجربی و زبان

و  رتبه 44 و 100 در آزمون ریاضی فیزیک و هنر

 

 

 آقا رستگار خدا قوت

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/27 12:27 PM توسط دل کوچولوی مهشید |


در بهار زندگی احساس پیری میکنم

با همه آزادگی حس اسیری میکنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود

بعد ازین بر کودک دل سخت گیری میکنم

 

در به رویم بسته ام ازاین و ازآن خسته ام

من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام

 

ای خدای آسمان بهترتو میدانی که من

بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام

 

در بهار زندگی احساس پیری میکنم

با همه آزادگی فکر اسیری میکنم

 

شمع بودن ذره ذره آب گشتن تا به کی؟

راه پر خاشاک را راه رفتن تا به کی؟

 

در به رویم بسته ام ازاین و از آن خسته ام

من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام

 

ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من

بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام

 

در بهار زندگی احساس پیری میکنم

با همه آزادگی حس اسیری میکنم

 

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود

بعد ازین بر کودک دل سختگیری میکنم

 

بعد ازین بر کودک دل سختگیری میکنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/27 11:29 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


               

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه

گردای روی آینه فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقافقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه

آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه

این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه

جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه

این روزا کار آدما دلای پاکو بردنه

بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا حسرت و بی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت آشناییه

این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه

شبا غم قناریا تو خواب خونه جاریه

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه

رو گونه هر عاشقی یه قطره بارون غمه

این روزا ورد بچه ها بازی چرخ وفلکه

قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه

این روزا عادت گلا مرگو بهونه کردنه

کار چشای آدما دلو دیونه کردنه

این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه

نشونه پروانگی زندگیمونو باختنه

این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه

رو بام پاک آسمون ستاره رو شمردنه

این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن

مردم دیگه تو دلاشون یه قطره دریا ندارن

این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره

هرجا یکی منتظر ورود یه مسافره

این روزا هیچ مسافری برنمیگرده به خونه

چشای خسته تا اید به در بسته میمونه

این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه

این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه

زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه

این روزا خوشبختی ما پشم مه نبودنه

کار تموم شاعره فقط غزل سرودنه

این روزا درد آدما چترای باز تو بارونه

چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه

این روزادوستا هم دیگه باهم صداقت ندارن

یه وقتا توی زندگی همدیگرو جا میذارن

جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه

فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه

این روزا جرم عاشقا شهر دلو فروختنه

چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه

اسم گلارو این روزا هرگز کسی نمیدونه

اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه

این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه

زخمهای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه

این روزا اشکمون فقط چاره بی قراریه

تنها پناه آدما عکسای یادگاریه

این روزا فصل غربت  عشق و بیدای مجنونه

بغضای کال باغچه ها منتظر یه بارونه

این روزا دوستای خوبم همدیگرو گم میکنن

دلای پاک ساده رو فدای مردم میکنن

این روزا آدما کمن پشت نگاه پنجره

کمتر میبینی کسیرو که تا ابد منتظره

مردم ما به همدیگه فقط زود عادت میکنن

حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت میکنن

درسته که اینجا همه پاییزارو دوست ندارن

پاییز که از راه برسه پا روی برگاش میذارن

اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن

چند تا غم و یه حسرت و آرزوی محال دارن

این روز اباید هممون برای هم سایه باشیم

شاید یه کم دلواپس کودک همسایه باشم

اونوقت دوباره آدما دستاشونو پل میکنن

دردای ارغوانیرو با هم تحمل میکنن

اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه

بر سر پیمون میمونن دوستای خوب تا همیشه

اما نه... فکر که می کنم  این کار یه کار ساده نیست

انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/27 11:26 AM توسط دل کوچولوی مهشید |


DESIGN BY : MINOS X

من در سرزمینی زندگی میکنم که رسیدن سهم کسانی است که نمیدوند و دویدن سهم کسانی است که نمیرسند


صفحه نخست
پست الکترونیک




نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386



پیوندها

باد صبا
منم کورش
اوقات خوش ان بود که با دوست به سر رفت.....
مرگ ستاره
به رنگ صدف
صحرای دل
دیدنی و خوندنی واسه نوجوونا و جوونا
این عشق نیست
پسرا رو نفله میکنه
بهای عشق چیست جز عشق
طراحان قالب تمپفا
مرگ عشق
پرسپولیس
دردهای یک پسر تنها
علی فریدونی
مهدی & عسل
یه زندگی آرام
پند بزرگان
عشق ممنوع
ماهان
عشق و چند نقطه چین
عشق
شبنم یخ زده
silent stars
بی تو هرگز
کافی نت سروxxxxxوسعت شبهای تنهایی
در آرزوی مادر شدن...
دل نوشته بی صدا
tanham-nazar-hamnafas
بی تو هرگز


    تعداد بازديدها:

دانلودستان مینوس:ویرایش قالب
برترین قالبها و دانلودها در مینوس
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


ter codminos.blogfa.com-------> با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

بهترين كدهاي جاوا اسكريپت

بهترین وبلاگ ایرونی